کل ترم کنارم بود وهیچ کاری نکردم حتی نمی تونستم بهش سلام کنم خدایا چیکار کنم حتما با خودش فکر میکنه لابد چیزی نبوده از سرش افتاده اما من دیوونشم
یادمه از روز اول که توکلاس مقدمات دیدمش عاشقش شدم شخصیتش خیلی شبیه منه
اوایل به خودم میگفتم از رو شکم سیری عاشق شدی
یه دو سه هفته روزه گرفتم سعی کردم همون محمد شاد وشیطون ومومن باشم وچیزی به روی خودم نیارم
ترم سوم که تموم شد تعطیلات که گذشت فهمیدم که نه راستی راستی عاشقش شدم ترم 3به جایی که به کار اون رای بدم به کار خودم رای میدادم در حالی که کار فرزانه بهتر ازمن بود
بهخودم اومدم دیدم تک تک رفتار وسکناتش تو ذهنم مونده در قبال هیچ کسی این جوری نیستم حتی درمقابل خانوادم به خدا گفتم خدایا راهنماییم کن 2.3 ساعت باخدا حرف زدم بهش گفتم اگه مادوتا تیکه ی همیم یه بارونی چیزی روی کله ی پوک ماببارون بارون گرفت عاشق تر شدم هیچ ابری توآسمون نبود رفتم استخاره کردم حاج آقا تا قرآنو واز کرد گفت خیلی خیلی خوبه
12اسفند بود از اون به بعد سعی کردم بهش بفهمونم عاشقشم شاید به خاطر این بود که نمیخاستم از دستش بدم کل عید تو خودم بودم مامانم اینا فهمیده بودن بابام میگفت بعد عید مروارید بیاد باهاش صحبت کنه
عید که تموم شد دو سه روز اولو با چادر میومد هفته یاول توهم زده بودم که دست چپش حلقه دیدم انقدر اعصابم داغون بود با خدا دعوام شده بود اینایی که میگم کلی پشتش احساس خوابده ها الکی نیس اون شب نذر کردم اگه دستش نباشه 215تومن پولی رو که مستاجر جدیده ریخته بود به حسابو بندازم صدقه سه شنبه تا یکشنبه خواب وخوراک نداشتم یکشنبه انقر گریه کرده بودم چشام تار بود وقتی اومد تو کلاس چشمم تار بود چی بود فک کردم حلقه دستشه سرمو گذاشتم رومیز شروع کردم به گریه زاری اسمشو از رو شاسیم داشتم خط میزدم که علیاومد گفتش چیزی دستشه گفتم آره گفت پس کو انگار آبسرد روم ریختن آروم شدم زدم زیر گریه گفتم خدا با ماهم ...
بعد عید روزایی که باهاش کلاس داشتم سعی میکردم خوش تیپ بیام تاشاید بفهمه عاشقش شدم
بابام پیگیر بود که خواهرم بیاد باهاش صحبت کنه فک میکردم خواستگار داشته عید
خیلی بهم سخت میگذشت همه ی حرفاشو تو ذهنمه شاید فال گوش وای میستادم از شوهر دختر خالش علیرضا از خواهر زادش که 2بهمن به دنیا اومده هر اتفاقی رو که فکر کنی تو ذهنم هست به خودم میگفتم
اگه ریم خاستگار یمیگن نه میگن کم سنو ساله گفتم صبر میکنم گفتم یه جوری بهش میفهمونم که عاشقشم
دوس نداشتم بقیه راجع به من فکر اضافی کنن
من آدم باحیایی ام روم نمیشه روک راست برگردم بهش بگم دست دارم لا اقل یه مقدمه ای از همون ترم سوم نگام رو ازش میدزدیدم نمیتونستم مثه بقیه دخترا بهش نگاه کنم اون خیلی مثه من بود از اون جایی ام کهمن آدم خیلی خودپسندیم خیلی دوسش داشتم
تو اردی بهشت بود خسته شده بودم از اینکه نمیتونم بهش بفهمونم که عاشقشم اذون ظهر هزار رازو نیاز که خدا من که قصد دارم صبر کنم تو یه کاری بکن بفهمه
رفتیم سر کلاس طبق معمول رو میز نوشته بودم دیوانه ی ویرانه ی فرزانه ام
جامو با احسان عوض کردم رفتم جلو برگشت بلند بلند از روش خوند هی میگفت فرزانه هی میگفت فرزانه
نمیخاستم این جوری بفهمه احسان نمیدونس کیه فرزانه سرکلاس بود علی برگشت گفت چاره ی کار حاجی فقط ازدواجه نمیدونم چرا ولی انقدر ها هم از این اتفاق ناراحت نشدم
ولی میخاستم احسان وبگیرم یه کتک مفصل بزنم اونم من که آزارم به یه مورچه ام نمیرسه
فکر میکنم یه چیزایی فهمید چون خیلی جو کلاس ساکت شد مرسلی وشریفی به فرزانه نگاه میکردن
فرزانه انگار نه انگار که اتفاقی افتاده سرشو انداخت پایین بدون اون دوتا رفت بیرون این کارو هیچ وقت نمیکرد
همیشه باهم میرفتن از اون به بعد دیگه سلام علیک درست حسابی هم نکردیم حالم خرابه دارم گریه میکنم
این درست که میگن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد اما من خودم باید بعدش یه حرکتی میزدم تا فک نکنه یه چیزی بوده تموم شده رفته شاید قبل از این قضیه هم فهمیده باشه اما چه فایده اینا همش حدس وگمانه چه وضعیتی دارم خدایا این شبا شبای آخر ماه رجب تو این ماه سعی کردم نمازمو اول بخونم عاشقت باشم یه پله بالاتر عشقم نسبت به فرزانه اما توهم هوای بنده هاتو داشته باش تو منزهی از این که یه بندتو امیدوار کنی وبعدسشنا امیدش کنی سعی میکنم از اتفاقایی که واسم افتاده بنویسم از گم شدن ماژیکام به خاطر حواس پرتی هایی که ایشون برای بنده به وجو آوردن تا....
دارم زیر لب این ترانه رو تک وتنها زمزمه میکنم
حس خیلی بدیه
جز تو کی میتونه عزیزه من باشه
کی میتونه فرزانه ی من باشه
کی میتونه توقلب من جا شه
مگه میشه مثل تو پیدا شه
همه چیزم وای عزیزم
جزمن کی واسه دیدن تو حریصه
اسمتو رو قلبش مینویسه
گونه هاش از ندیدنت خیسه
تونباشی بی قرارم
بد میبینم بدمیارم
بی تو من حس ندارم
سربه زیرم
گوشه گیرم
عشق من فرزانه ی من